My Vampire P30
P30
سه روز بود…سه روز کامل که جیا عمداً از یونگی فاصله گرفته بود.به پیامهاش جواب نمیداد.
به کلاس باهم نمیرفت.حتی مسیر همیشگی رو هم عوض کرده بود.
اما جالب اینجا بود:
یونگی واکنش نشون نمیداد هیچ واکنشی!
و این دقیقاً چیزی بود که جیا رو بیشتر از همه میترسوند.
⸻
✦ معرفی شخصیت جدید: «سُهآ»
سہآ دانشجوی جدید کلاس بود؛ دختر شاد، پرحرف، بامعرفت…کاملاً نقطهٔ مقابل دنیا و حالوهوای جیا.
دو روزی بود که هممیزِ جیا شده بود و امروز بالاخره جیا رو مجبور کرد باهاش حرف بزنه.
سُهآ:«تو خیلی آرومی. ولی خوشم میاد.میتونیم دوست باشیم؟»
جیا لبخند کوچیکی زد:«آره… چرا که نه؟»
سُهآ خوشحال شد.از همون مدل دوستهایی بود که مثل نور وسط تاریکی میدرخشن…ولی دقیقاً همین نور، قرار بود خیلیها رو عصبانی کنه.
⸻
✦ ظهر – خروج از دانشگاه
سُهآ و جیا کنار هم قدم میزدن و از درس و خوابگاه میگفتن.
تا اینکه—
سُهآ گفت:«راستی… تو پارتنر نداری، درسته؟»
جیا مکث کرد: «نه، ندارم.»
سُهآ با هیجان بازویش را گرفت:«وااای عالیه! من یکی رو سراغ دارم!خیلی پسر خوبیه، فکر کنم به هم میاین!»
جیا خشک شد.«نه… نه من—»
اما حرفش نصفه موند.چون پشت ستون ورودی دانشگاهکسی ایستاده بود.
یونگی.
چشمهاش نصفه باز…داشت نامحسوس گوش میداد،ابروهاش کمی خم شده بود.انگار داشت خودش رو کنترل میکردو نفسش کمی تند شده بود.
سُهآ ادامه داد:«بیخیال! فردا بهش میگم بیاد—»
صدا قطع شد.
یونگی از پشت ستون عقب رفت و ناپدید شد.
اما قبل از رفتنش،چشمهاش یک ثانیهکاملاً قرمز شد.
جیا ندید.ولی حسش کرد.بدنش مورمور شد.
سُهآ:«جیا؟ خوبی؟ رنگت پرید.»
جیا لبش رو گاز گرفت:«فقط… یکم حس بدی داشتم. شاید خستم.»
خبر نداشت این «حس بد» نام دیگری هم دارد:
مالکیتِ یک خونآشام
.⸻.
✦ شب – اتاق جیا
سُهآ مثل بمب انرژی وارد اتاق شد.«لباس بپوش! بریم پارتی!اون پسر هم اونجاست. میخوام امشب معرفیتون کنم!»
جیا: «چی؟! نه! من—»
سُهآ شونهش رو گرفت:«تو نیاز داری خوش بگذرونی.تو همیشه استرس داری.یه بار اعتماد کن به من!»
جیا شکست:«باشه… فقط یه ساعت.»
سُهآ: «همینم کافیه!»
⸻
سه روز بود…سه روز کامل که جیا عمداً از یونگی فاصله گرفته بود.به پیامهاش جواب نمیداد.
به کلاس باهم نمیرفت.حتی مسیر همیشگی رو هم عوض کرده بود.
اما جالب اینجا بود:
یونگی واکنش نشون نمیداد هیچ واکنشی!
و این دقیقاً چیزی بود که جیا رو بیشتر از همه میترسوند.
⸻
✦ معرفی شخصیت جدید: «سُهآ»
سہآ دانشجوی جدید کلاس بود؛ دختر شاد، پرحرف، بامعرفت…کاملاً نقطهٔ مقابل دنیا و حالوهوای جیا.
دو روزی بود که هممیزِ جیا شده بود و امروز بالاخره جیا رو مجبور کرد باهاش حرف بزنه.
سُهآ:«تو خیلی آرومی. ولی خوشم میاد.میتونیم دوست باشیم؟»
جیا لبخند کوچیکی زد:«آره… چرا که نه؟»
سُهآ خوشحال شد.از همون مدل دوستهایی بود که مثل نور وسط تاریکی میدرخشن…ولی دقیقاً همین نور، قرار بود خیلیها رو عصبانی کنه.
⸻
✦ ظهر – خروج از دانشگاه
سُهآ و جیا کنار هم قدم میزدن و از درس و خوابگاه میگفتن.
تا اینکه—
سُهآ گفت:«راستی… تو پارتنر نداری، درسته؟»
جیا مکث کرد: «نه، ندارم.»
سُهآ با هیجان بازویش را گرفت:«وااای عالیه! من یکی رو سراغ دارم!خیلی پسر خوبیه، فکر کنم به هم میاین!»
جیا خشک شد.«نه… نه من—»
اما حرفش نصفه موند.چون پشت ستون ورودی دانشگاهکسی ایستاده بود.
یونگی.
چشمهاش نصفه باز…داشت نامحسوس گوش میداد،ابروهاش کمی خم شده بود.انگار داشت خودش رو کنترل میکردو نفسش کمی تند شده بود.
سُهآ ادامه داد:«بیخیال! فردا بهش میگم بیاد—»
صدا قطع شد.
یونگی از پشت ستون عقب رفت و ناپدید شد.
اما قبل از رفتنش،چشمهاش یک ثانیهکاملاً قرمز شد.
جیا ندید.ولی حسش کرد.بدنش مورمور شد.
سُهآ:«جیا؟ خوبی؟ رنگت پرید.»
جیا لبش رو گاز گرفت:«فقط… یکم حس بدی داشتم. شاید خستم.»
خبر نداشت این «حس بد» نام دیگری هم دارد:
مالکیتِ یک خونآشام
.⸻.
✦ شب – اتاق جیا
سُهآ مثل بمب انرژی وارد اتاق شد.«لباس بپوش! بریم پارتی!اون پسر هم اونجاست. میخوام امشب معرفیتون کنم!»
جیا: «چی؟! نه! من—»
سُهآ شونهش رو گرفت:«تو نیاز داری خوش بگذرونی.تو همیشه استرس داری.یه بار اعتماد کن به من!»
جیا شکست:«باشه… فقط یه ساعت.»
سُهآ: «همینم کافیه!»
⸻
- ۱۸۵
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط